ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

87

قصص الانبياء ( فارسى )

سخت زيان‌كار باشيم . از بس كه ايشان بگفتند يعقوب نرم شد ، و يوسف را دستورى داد تا يوسف كار بساخت و فلاخن و چوبى برداشت و قصد رفتن كرد . و ازين گويند كه سخن بدى هرگز به زبان بدسگال نبايد دادن . قوله تعالى : لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ . « 1 » [ a 04 ] يعقوب گفت : يا يوسف پيش آى تا ترا وداع كنم كه دانم كه ديگر بارت نخواهم ديدن ، و پسران را گفت كه من او را بشما سپردم تا بسلامت به من باز آريد . گفتند آرى ، و برفتند . و از كنعان مقدار دو فرسنگ بيرون آمدند . آنجا كه جاىگاه « 2 » ايشان بود و چاه‌سار . يوسف پيش مىدويد و بازى ميكرد . برادرانش [ از پس ] او درآمدند و هر يكى بر قفاى او زدند و دشنام دادند ، و هركسى ميزدش . او گفت چه كرده‌ام ؟ و زارى ميكرد ، و مىگفت نه پدرم مرا بشما سپرده است ؟ و نه برادر شماام ؟ زينهار حرمت خداى و حرمت پدر و حرمت يتيمى من نگاه داريد . گفتند تو پدر ما را مىفريبى و دروغها ميگوئى كه بخواب ديدم كه ستارگان و ماه و آفتاب مرا سجده كردندى ، رواست كه ما ترا كهتر باشيم و تو بر ما مهتر باشى ؟ اكنون بكشيمت تا ترا كى فرياد رسد . يوسف بپاى يهودا در افتاد تا ايشان را منع ميكرد و مىگفت مزنيد و بر آنكه نهاديم برويد . پس بگرفتندش و ببستندش و بر سر چاه رفتند و بدلو « 3 » نهادند و بچاه فرو گذاشتند ، و يوسف زارى همىكرد و مىگريست ، و مىگفت كسى بايستى كه پدر مرا آگاه كند . چون بچاه فروشد آواز داد كه يا پدر بدرود باش ! و يهودا رسن مىداشت .

--> ( 1 ) - يوسف 14 ( 2 ) - چراگاه ( 3 ) - بدلودر